۱۳۹۳ آبان ۲۷, سه‌شنبه

:: انسان‌مداری: ابزار رهایی جهان از سلطه‌ی سود و مذهب


حرکت های متوالی مردم در کشورهای شمال آفریقا و خاورمیانه در راه رسیدن به دمکراسی یکی بعد از دیگری به عاقبت های نه چندان خوش رسیدند. بهار عربی به خزان گراییده است. نویسندگان رسانه های وابسته سرمایه داری جهانی شوق خویش را از این ختم به خیر نشدن حرکت های مردمی پنهان نمی کنند. جان سیمسون سردبیر مسایل جهانی بی‌بی‌سی در یاداشتی تحت عنوان «بهار عربی: برنده که بود؟ بازنده کیست؟» این گونه نوشتار خود را به پایان می برد: «یک دیپلمات ارشد آمریکایی اخیرا گفته بود “کل این ماجرای بهار عربی از همان روز اول مصیبت بود.”سخت می‌شود با حرفش مخالفت کرد.» آیا به راستی دیگر شانسی برای حرکت های اجتماعی دمکراسی خواه موجود نیست؟ آیا باید امید را حفظ کرد یا به سرای ناامیدی در این باره پا گذاشت؟ این نوشتار به بررسی این پرسش ها می پردازد. کارنامه ای نه چندان درخشان پیش از از آغاز بهار عربی این جوانان ایرانی بود که رویای درهم شکسته ی خود را در قالب جنبش سبز تجربه کرده بودند. بیلان این تحولات پس از چند سال تلاطم در منطقه چندان درخشان نیست: • در ایران مافیای روحانیت و سپاه و بازار هنوز قدرت را در انحصار خود دارند و می توانند کشور را با «قمار هسته ای» خویش به سوی قحطی و شورش جنگ برند. • در تونس، نیروهای مردمی به دشواری می توانند در حرم قدرت بسته ی نخبگان سیاسی طبقه ی برتر جایی بیابند. • در مصر، نظامی ها، بعد از تعویض راءس خود، به قدرت بازگشته و در تدارک سرکوب اساسی تر نیروهای مردمی هستند. • در لیبی نبود دیکتاتور مترادف جنگ میان باندهای مسلحی است که سهم خود را نه از آزادی و دمکراسی که از نفت و ثروت می خواهند و بس. • در الجزایر و مراکش روابط ساختاری حاکمیت دست نخورده باقی مانده و انحصار قدرت سیاسی در دست آنهایی است که می دانند نباید به نیروهای مردمی اجازه ی تشکل یابی سیاسی و یا صنفی گسترده بدهند. • در یمن، رفتن دیکتاتور، علی عبدالله صالح، به جای دمکراسی، هرج و مرج را به ارمغان آورده است. • در سوریه انتخاب های اصلی میان رژیم آدمکش اسد و یا خلافت اسلامی جنایتکار محدود می شود. • پادشاهی اردن به هر دری می زند که از تغییر و تحول اجباری دوری کند. • عراق با تجربه کردن دمکراسی، از نوع آدمکشی سازمان یافته ی باند شیعه ی المالکی، در انتظار تجزیه ی خود به سه کشور کوچک و ضعیف، با داعش می جنگد. • در ترکیه، جریان ضد لائیک و استبداگرای اردوغان به دنبال یافتن راه های ظریف، تدریجی و مناسب برای استقرار نوعی حکومت اسلامی عثمانی وار می گردد. • لبنان به زحمت آغاز یک جنگ قومی و داخلی دیگر را به عقب می اندازد. • در فلسطین، نابودسازی طرح تشکیل کشور مستقل فلسطینی به طور مشخص در دستور کار دولت دست راستی نتانیاهو قرار گرفته است. • افغانستان به فردای نامطمئن خویش و بازگشت بالقوه ی طالبان زن ستیز فکر می کند. • تلاش مردم بحرین برای چشیدن طعم دمکراسی انتخاباتی به همت و یاری دولت استبدادی عربستان سعودی ره به جایی نبرد. با یک چنین تصویری از موقعیت، هر شهروندی در این مناطق (خاورمیانه، خاور نزدیک و شمال آفریقا) می تواند تصور کند که شاید امید به فردا داشتن همان قدر پوچ و بی معناست که آرزوی دستیابی به دمکراسی برای آنها که در «بهار عربی» تلاش کردند، جنگیدند و جان باختند. لیکن بد نیست به جای یک قضاوت احساسی به یک درک عقلانی از شرایط بپردازیم. ریشه یابی شرایط کنونی دلایل متعددی شرایط کنونی را باعث شده اند. نگارنده برای پرهیز از تطویل کلام در باب چنین موضوع گسترده و ریشه داری به بیان فهرست وار آنها می پردازد تا شاید بهانه ای برای کارهای مفصل دیگر خود و سایرین باشد. مجموعه ی دلایلی که به این شرایط ره برده اند را می توان به دو بخش علت های داخلی و عوامل بیرونی تقسیم کرد. بی شک خوانندگان این نوشتار روابط متقابل و مکمل این دو را نیز در طول تمام بحث در نظر می گیرند. در ردیف علت های داخلی می بایست نخست به عدم رشد تفکر منطقی اشاره کرد. شکل گیری چنین تفکری در اکثریت جامعه به طور طبیعی و تاریخی ریشه در تحولات فرهنگی هر جامعه دارد، لیکن در این کشورها، استمرار طولانی استبداد های مطلق و نسبی راه برای استقرار جهان بینی منطقی و برخورد عینی گرا با مسائل فراهم نکرده است. در نتیجه، این جوامع مجهز به یک نگاه واقع گرا و نهادینه شده در خرد جمعی خویش نیستند تا به آنها اجازه دهد به بی راه های واهی پای نگذارند. درنبود تفکر منطقیِ رواج یافته، که به طور معمول حاصل یک فرایند تاریخی-فرهنگی از یک سو و تعلیم و تربیت عینی گرا از سوی دیگر است، برد احساسات و هیجان در این کشورها بسیار زیاد است؛ آن قدر زیاد که عقل جمعی از امکان انتخاب های مناسب در سر بزنگاه های تاریخی محروم است. نتیجه ی انتخابات مصر، پس از سرنگونی مبارک و باز بعد از کودتای اخیر نظامیان نمودی از این پدیده است. مذهب گرایی ریشه دار: علاوه بر سابقه ی تاریخی مذهب در این کشورها، در طول دهه ها، دیکتاتوری های منطقه ترجیح دادند اشتباه شاه ایران در دوران حکومت خویش را تکرار کنند؛ آنها با ارجحیت دادن به مذهب، به جای سایر ایدئولوژی های دردسرساز مثل تفکر چپ و سوسیالیستی، زمینه را برای جاگیری ریشه ای و اجتماعی مذهب فراهم کردند. به این ترتیب در دل هریک از این دیکتاتوری ها (عراق، لیبی، مصر، یمن و…) نیروهای مذهبی و کهنه گرای سنتی موفق شدند، در حالی که حاکمیت ها تمرکز خود را بر سرکوب نیروهای چپ و مترقی گذاشته بودند، با داشتن یک حاشیه ی امنیت بزرگ، به رشد و شبکه سازی بپردازند. چنان چه می بینیم این نیروها در زمان های شبه دمکراتیک، مانند انتخابات مصر و تونس بعد از سقوط دیکتاتوری، اکثریت آراء را به دست می آورند و وقتی هم که سامانه های کشور از هم می پاشد و اوضاع به هم می ریزد، توحشی بی نظیر را به اسم اعتقادات مذهبی خود به مردم جوامع این منطقه تحمیل می کنند. می توان در کنار این دو عامل بالا از فقر اقتصادی، نابرابری اجتماعی، ستیزه جویی های قومی و سرزمینی و نژادی نیز صحبت کرد، لیکن این ها در کنار دو پارامتر یاد شده به موضوعات فرعی تبدیل می شوند. با ترکیب دو عامل فوق الذکر به ترکیبی می رسیم به اسم «خلاء محتوایی» در این جوامع. در هیچ کدام از این کشورها، که برخی شان مانند لیبی یا عراق، ثروت عظیمی هم با خود دارند، امکان شکل گیری یک تفکر کار راه انداز، عمل گرا و موثر و مفید فراهم نشده است. این فضای تهی حاکم بر این جوامع در اختیار هر نیرویی است که بتواند، با اتکاء به سه عنصر اعتقادات، فرهنگ سنتی و امکانات مادی، چیزی را برای پر کردن آن ارائه دهد. دلیل موفقیت اسلام گرایان رادیکال، اعم از شیعه و سنی، در عراق و یمن و سوریه و سایر کشورها چیزی نیست جز آن که محصولی دارند که می توانند این تهی باقی مانده از سقوط دیکتاتورها را پر کنند. در طول حیات خویش دیکتاتورها (اسد و قذافی و صدام و مبارک و…) موفق شده بودند این خلاء را با پدیده های سطحی گرای اجباری مانند ناسیونالیسم قلابی خود، یا سوسیالیسم مافیایی بعثی خویش و یا دشمن تراشی های خیالی و امثال آن پر کنند، اما با فرو پاشی این دیکتاتوری ها چیزی به عنوان جایگزین نبوده است که بتواند به نیاز فکری و روانی این جوامع پاسخ دهد. دمکراسی توپخانه ای آمریکا در عراق این کشور را به یکی از مناسب ترین بسترهای شکل گیری توحش قومی و مذهبی برای پرکردن خلاء ناشی از صدام سالاری تبدیل کرد. سوزاندن برگ چپ گرایی که سرمایه داری جهانی آن را جزو افتخارات خویش ثبت کرده بود و دیکتاتوری های وابسته ی منطقه نیز سعی می کردند انگل وار از آن تغذیه کنند، در نهایت در این مناطق (خاور نزدیک، خاورمیانه و شمال آفریقا) بستر مناسبی را برای تزریق مذهب از نوع رادیکال خود فراهم کرد و از دل آن هیولاهایی مانند داعش و النصره بیرون آمدند. ناگفته نگذاریم که این خلاء در سایر مناطق جهان مانند اروپای شرقی و یا آسیای مرکزی نه به سوی مذهب که به سوی نوعی ناسیونالیسم افراطی و خشن در حال حرکت است. جریانی که دامنه ی آن می تواند به اروپای غربی نیز برسد. به نحو کنجکاوی برانگیزی نکته ی جالب تر این است که در ردیف فهم عوامل خارجی موقعیت کنونی منطقه ی خاورمیانه و شمال آفریقا، با قدری دقت در احوالات سرمایه داری جهانی می بینیم که اینجا نیز دوباره این همان مشکل تهی گرایی است که در درون جوامع غربی با محوریت آمریکا و اروپا خود را برجسته می سازد. آن جا نیز، سرمایه داری که از مستی فروپاشاندن حریف شبه سوسیالیست خود بیرون آمده است برای پر کردن خلاء محتوایی جوامع پیشرفته دیگر نسخه ی دل انگیزی در دست ندارد. با وجود آن که شاید عجیب به نظر می رسد، لیکن ریشه های این بحران محتوایی و به قول برخی فلسفی، در دل جوامع پیشرفته ی سرمایه داری عمیق تر و جدی تر است. زیرا اگر هنوز رویای پیشرفت مادی می تواند به صورت بزک شده ی خویش برخی از لایه های متوسط جوامع خاورمیانه و یا شمال آفریقا را تحریک کند، نسل جوان در اروپا از این مرحله ی تاریخی عبور کرده است و اینک در اوج پیشرفت فنی و رفاه نسبی خود را در آستانه ی یک چاه تهی معنایی می یابد. نگارنده در این بخش ضروری می داند که عمق بحران سرمایه داری را به یک گودال فلسفی تقلیل ندهد و به صورتی عمیق تر با موضوع برخورد کند. به همین دلیل در این بخش می پردازیم به توضیح چرایی تبدیل نظام سرمایه داری از یک نظام در بحران به یک نظام معادل بحران. لینک مستقیم