هیچکدام از این دو به سخن و منع آقای خمینی که برخاسته از یک تجربه تاریخی بود گوش نکردند و اکنون هر دو می روند که سرنوشت یکدیگر را تکمیل کنند.
اندکی پس از پیروزی انقلاب آیت الله خمینی برای آنکه بهانه ای دست روحانیت برای حضور در عرصه اجرایی و دولتی ندهد به قم رفت و وظیفه خود را در حد نظارت بر امور دانست. البته در میان روحانیان سیاستمداران برجسته و میهندوستی وجود داشتند و وجود دارند که محروم کردن ایران از حضور و خدمت آنان کار خردمندانه ای نبود و نیست، اما سخن آقای خمینی در واقع این بود که اگر روحانیت می خواهد کار اجرایی و دولتی انجام دهد بهتر است لباسش را درآورد و وارد عرصه اجرایی شود تا اگر وضع چنانکه او پیش بینی می کرد خراب شد به حساب روحانیت که از نظر وی یک وظیفه معنوی و نظارتی دارد خدشه ای وارد نیاید. روحانیت به سخن آقای خمینی گوش نکرد که هیچ عکس آن هم عمل کرد.
همین حساسیست را وی در مورد سپاه نیز داشت و بارها سپاه را از ورود به عرصه سیاسی و کارهای اجرایی و اقتصادی نهی کرده بود و تا زمانی که خود زنده بود نیز مانع آن شده بود. همین نهی و همین ممانعت خود نشانه آن بود که وی در فرماندهان سپاه یک گرایش به قدرت طلبی سیاسی را تشخیص داده بود که بنظر وی می توانست شیرازه نیروی دفاعی ملی کشور را از هم بگسلد و آن را عرصه تاخت و تاز و کشمکش های سیاسی کند. تجربه نشان داد که این هم درست بود. البته در میان سپاهیان نیز قطعا شخصیت های میهندوست وجود داشتند و دارند که کسی مخالف با فعالیت سیاسی علنی و شفاف آنها نیست، همچنان که صدها تن بودند
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر